چرخش داستانی همان لحظه‌ای است که نورمن بیتس را چاقو به دست، ملبس به لباس مادرش، در حال فریادکشیدن دیوانه‌وار، زیر چراغ درحال تاب‌خوردن، می‌بینیم و شوکه می‌شویم. چرخش داستانی زمانی است که جمله‌ی «من مرده‌ها را می‌بینم» را با تیرخوردن بروس ویلیس در ابتدای حس ششم (The Sixth Sense) ارتباط می‌دهیم. یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های سینمایی، زمانی رقم می‌خورد که سینما صندلی را از زیر پای ما می‌کشد و ما زمین می‌خوریم.
از آن‌جایی که هالیوود مدام درحال بازسازی فیلم‌ها و داستان‌های قدیمی است، به نظر می‌آید که عصر زایش داستانی و داستان‌گویی غافلگیرکننده به پایان رسیده‌ است. فیلم‌های این لیست اما ثابت می‌کنند که هالیوود هنوز چند حقه در آستین خود دارد؛ فیلم‌هایی که ما را مجبور کرده‌اند سال‌ها درباره‌ی آن‌ها صحبت کنیم و توانسته‌اند جایگاه خود را در تاریخ سینما مستحکم کنند.

درست زمانی که همه‌چیز تمام شده‌است، حلقه مخاطبان خود را شگفت‌زده می‌کند. ریچل، با بازی نائومی واتس، فکر می‌کند که پس از تمام زحماتی که کشیده است، بالاخره توانسته طلسم سامارا را از روی خود بردارد.
او فکر می‌کند که بالاخره توانسته است این چرخه‌ی شوم را متوقف کند، اما در نهایت مشخص می‌شود که او اشتباه کرده‌ است، چرا که فرزند بدون روح او، با چشمانی سرد، در چشمان ریچل خیره می‌شود و به او می‌گوید: «سامارا هرگز نمی‌خوابد.»

شش دوست وارد غاری می‌شوند و تنها یک‌نفر بیرون می‌آید. فیلم ژانر وحشت و بقای نیل مارشال، فضایی پارانویا و هزارتومانند را می‌آفریند و با اضافه کردن موجودات خون‌خوار و وحشتناک، همه‌چیز را ترسناک‌تر می‌کند. موجود کور نیمه خفاش و نیمه انسان فیلم، از گردشگران زن تغذیه می‌کند و درحالی که غذا، آب و زمان آن‌ها به پایان می‌رسد، براساس صدا، آن‌ها را شکار می‌نماید.
اگرچه نزول شبیه به یک فیلم ترسناک معمولی است، اما باتشکر از دو پایان متفاوت فیلم در اکران آمریکا و انگلیس، این فیلم یک پیچش داستانی غیرمنتظره را به بعضی مخاطبان خود ارائه کرده‌ است. در نسخه ی اکران شده در آمریکا، تنها بازمانده‌ی این سفر به کلی دیوانه می‌شود و تصویر دوستان مرده‌اش، او را به غار بازمی‌گردانند و او درمی‌یابد که در واقعیت، هنوز از غار فرار نکرده‌است. در نسخه‌ی دیگر، سارا موفق می‌شود فرار کند، اما دوستان مرده‌اش او را رها نمی‌کنند.

در عصری که فیلم‌های زیادی درباره‌ی هوش مصنوعی ساخته می‌شوند، فرا ماشین فیلمی متفاوت است. در فراماشین، داستان حول محور دانشمندی به نام ناتان بیتمن با بازی اسکار آیزاک می‌گردد. بیتمن سعی دارد به برنامه‌نویسی به نام کیلیب اسمیت اثبات کند، رباتی که ساخته است و نام آن را آوا گذاشته، دارای آگاهی حقیقی می‌باشد.
درحالی که داستان پیش می‌رود، مشخص می‌شود که در این فیلم همه سعی داشته‌اند یک‌دیگر را فریب دهند. کیلیب سعی داشت آوا را از دست ناتان فراری دهد، ناتان سعی داشت به کیلیب اجازه دهد که با نزدیک‌شدن به آوا و فراری دادن وی به او علاقمند شود و دریابد که آوا فراتر از یک ربات است و در نهایت مشخص می‌شود که آوا همه‌ی آن‌ها را فریب داده است. او پس از این که آن چه برای فرار نیاز دارد را از کیلیب می‌گیرد، او را زندانی می‌کند تا تلف شود و خودش می‌گریزد.

مای پیل از همان ابتدا فیلمی ناراحت‌کننده است؛ یک زن خاطره‌ی روزی در کودکی خود را تعریف می‌کند که همراه خانواده به شهربازی رفته و آن‌جا، در تالار آیینه، هم‌ذات خود را ملاقات کرده است. بعد از گذشت چند دهه، آن هم‌ذات باز می‌گردد و به دنبال انتقام از دوستان و خانواده‌ی این زن است.
این هم‌ذات تنها نیست و هم‌ذات‌های دیگری که کاملا شبیه سایر اعضای خانواده‌ی زن هستند هم همراه او می‌باشند. این موجودات شبیه به هیولا که به سختی حرف می‌زنند، در پی به قتل رساندن نیمه‌های دیگر خود هستند.
پایان‌بندی فیلم، همه‌ی آن چه گفته شده است را دور می‌اندازد، چرا که مشخص می‌شود آن دختری که به دنبال انتقام آمده است، در واقع دختر اصلی‌ای است که در کودکی، در تالار آیینه، جای خود را با آن تعویض کرده.

فیلم آخا با دو دوست صمیمی هم‌دانشگاهی آغاز می‌شود. الکسیا و ماریا درحال بیرون رفتن از کشور هستند تا برای امتحانات نهایی خود مطالعه کنند، اما یک قاتل سریالی وارد می‌شود. الکسیا در نیمه‌ی شب، پس از این که تمام خانواده‌اش به طرزی وحشیانه به قتل می‌رسند، گروگان گرفته می‌شود.
ماریا موفق می‌شود قاتل را شناسایی کند و با دنبال کردن او سعی می‌کند رفیق خود را نجات دهد. طی فیلم، ماریا تبدیل به یک دختر جنگنده می‌شود، تا زمانی‌که مشخص می‌شود، در تمام طول فیلم، او خودش قاتل بوده است. علاقه‌ی ماریا به الکسیا، او را تبدیل به فردی با دوگانگی شخصیت کرده است که در یکی از آن‌ها او شخصیتی دگرآزار و قاتلی بی‌رحم است و در دیگری قهرمانی نجات‌دهنده است که نمی‌گذارد کسی الکسیا را از او بگیرد.

فیلم هانکه، هم فیلمی سیاسی است و هم تریلری جذاب. در فیلم هانکه، زوجی که اوتوی و بینوش نقش آ‌ن‌ها را ایفا می‌کنند، فیلم‌هایی از خودشان دریافت می‌کنند که به تدریج باعث عذاب روحی آن‌ها می‌شود. کم‌کم داستان پیچیده‌تر می‌شود و به کودکی الجزایری به نام مجید اشاره می‌شود که اوتوی در کودکی او را آزار می‌داده است.
در نهایت مجید که مشخص می‌شود حالا هم زنده است، در یکی از ویدیوها، گلوی خود را می‌برد و این‌گونه برداشت می‌شود که حالا همه‌چیز حل شده‌ است و تنها عذاب روحی باقی است، اما با یک نمای درخشان از فرزند اوتوی و مجید که در راهروی مدرسه‌ی فرزند اوتوی درحال صحبت کردن با هم هستند، تمام معادلات به هم می‌ریزد.

اگر طی دهه‌ی ۲۰۰۰ میلادی به دبیرستان می‌رفتید، هیچ معیار بهتری از دانی دارکو برای جدا کردن بچه‌های عجیب، از بچه‌های باحال، نداشتید. فیلم، جیک جیلنهال را به عنوان بازیگری جدی به سینما معرفی کرد و بسیاری از مخاطبان خود را، با پیچش‌های خود، با دهان باز در سینما رها کرد.
در دانی دارکو خرگوشی بزرگ به دانی می‌گوید که ۲۸ روز دیگر دنیا قرار است به آخر برسد. دکترها فکر می‌کنند او اسکیزوفرنیک است، اما دانی پس از این که یکی از معلمانش کتابی درباره‌ی سفر در زمان به او می‌دهد، بیش از پیش درگیر سفر در زمان می‌شود و حرف دکترها را جدی نمی‌گیرد.

این فیلم داستان زوجی را روایت می‌کند که پس از نابودشدن رابطه‌ی بینشان، از آن‌جایی که به شدت به یک‌دیگر وابسته‌اند، مجبور می‌شوند خاطرات ذهنی‌ای که از یک‌دیگر دارند را پاک کنند تا بتوانند یک‌بار دیگر از ابتدا با هم بودن را تجربه نمایند.
آن‌ها می‌دانند که این‌بار هم احتمالا، مانند دفعه‌ی قبل، داستان عاشقانه‌ی بینشان نابود خواهد شد، اما زندگی کوتاه است و نقاط اوج آن ارزش دردهایش را دارد. پایان فیلم از آن‌جایی جذاب است که فیلم از فیلمی درباره‌ی درد فراموش کردن اشتباهات، تبدیل به فیلمی درباره‌ی لذت ارتکاب آن‌ها می‌شود.

غافلگیری برخواسته از مرده‌بودن شخصیت‌های فیلم، طی سال‌های پس از اکران حس ششم، بسیار زیاد در فیلم‌ها تکرار می‌شد. باید تبریکی بزرگ به فرانز و تیمش گفت که توانستند با موفقیت این موقعیت تکراری را جذاب کنند و با تریلر روانشناختی خود، مخاطبان را غافلگیر نمایند.
مادر، پس از این که از بیمارستان بازمی‌گردد، توسط دوقلوهای خود که ادعا می‌کنند مادرشان تغییر کرده‌است، شکنجه می‌شود و با گذشت زمان مشخص می‌شود یکی از برادرها مرده‌است و دیگری با تصویر ذهنی او صحبت می‌کند. به همین سادگی فرانز و تیمش لایه‌ای به‌شدت تراژیک به فیلم ژانر وحشت خود اضافه می‌کنند و همه‌چیز را تغییر می‌دهند.
فیلم دعوت
 
در واقع دو پیچش داستانی در دعوت وجود دارد؛ یکی طی فیلم به آرامی رشد می‌کند و دیگری در انتهای فیلم، مانند مشتی، به دهان مخاطب کوبیده می‌شود. درحالی که فیلم پیش می‌رود، مهمان‌های حاضر در مهمانی متوجه می‌شوند که مجبور به بازی کردن در بازی‌ای هستند که بخشی از یک مراسم خودکشی آئیینی است.
شوک حقیقی اما در دقایق پایانی فیلم وارد می‌شود، هنگامی که باقی‌ماندگان این مراسم دیوانه‌وار، به اطراف نگاه می‌کنند و فانوس‌های قرمز مخصوص این فرقه را در سرتاسر شهر لس‌آنجلس می‌بینند. این نشان‌گر آن است که این بازی در سراسر شهر درحال انجام بوده است.

یک فیلم خاص و غیرمنتظره درباره‌ی ابرقهرمان‌ها و افسانه‌هایشان که در نهایت مشخص می‌شود داستان اصیل خودش را دارد. بروس ویلیس، در نقش دیوید دان، یک آدم معمولی است که پس از نجات یافتن از یک تصادف قطار که ۱۳۰ نفر در آن می‌میرند، فکر می‌کند شاید قابلیت‌های مخصوصی دارد.
الایجا، با بازی ال. جکسون، صاحب یک فروشگاه کتاب کمیک است که از اطلاعات فراوان خود استفاده می‌نماید تا به دیوید کمک کند قابلیت‌های خود را شناسایی کند. در نهایت مشخص می‌شود که دیوید می‌تواند اعمال مجرمانه‌ی کسانی که با آن‌ها تماس فیزیکی پیدا می‌کند را شناسایی کند.
شیامالان فیلم را مانند یک درام رازآلود کارگردانی می‌کند و تنها گاهی به ریشه‌های ماوراالطبیعه‌ی داستان اشاره می‌نماید. در انتها وقتی که دیوید دست الایجا را برای خداحافظی می‌فشارد، درمی‌یابد که او اعمال تروریستی فراوانی انجام داده‌است، از جمله همان حادثه‌ی قطار ابتدایی فیلم. در واقع الایجا همان ضد قهرمانی است که دیوید باید با آن بجنگد.

نیم قرن پس از فیلم حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید؟ (Guess Who’s Coming to Dinner?)، پیل برای نخستین تجربه‌ی کارگردانی خود به سراغ داستانی مانند آن رفت. با بودجه‌ای ۴ میلیون دلاری، پیل نه تنها توانست داستان این فیلم قدیمی را مدرن کند، بلکه توانست با توجه به وقایع زمان ریاست جمهوری ترامپ، دهن‌کجی‌ای هم به سیاست بکند.
در این فیلم یک خانواده‌ی سفیدپوست، مغز اعضای خانواده‌ی خود را درون بدن سیاه‌پوستان جوان می‌کارند تا آن‌ها بتوانند به زندگی خود ادامه دهند. در انتهای فیلم، تمام شخصیت‌های منفی به قتل می‌رسند و قهرمان فیلم ،همراه با بسیاری انسان بی‌گناه دیگر، نجات می‌یابد و پیل به همه ثابت می‌کند که فراتر از یک کمدین صرف است.

فیلم داستان یک خیانت است که در ۱۹۳۵ به وقوع می‌پیوندد. خیانتی که از یک حسادت خواهرانه سرچشمه می‌گیرد. رابی، با بازی مک‌آووی، از بریانی، با بازی سیرشا رونان، می‌خواهد که نامه‌ی عاشقانه‌ای به خواهر بزرگ‌تر خود، سیسیلیا با بازی کیرا نایتلی، برساند، اما بریانی که به این رابطه حسادت می‌کند، ادعا می‌کند که رابی یک متجاوز است و با شهادت دروغ خود، او را راهی زندان می‌گرداند.
رابی از زندان آزاد می‌شود تا در جنگ جهانی دوم شرکت کند و مخاطبان درمی‌یابند که او به طور مخفیانه رابطه‌ی خود با سیسیلیا را از سر گرفته‌ است. اگرچه در نهایت مشخص می‌شود که این داستان از سرگیری، روایتی از رمان بریانی است و سیسیلیا و رابی در دانکرک و بمب‌گذاری ایستگاه بالهام مفقود شده‌اند.

این فیلم با بودجه‌ی اندک خود توانست مخاطبان فراوانی را با وعده‌ی خون و وحشت به سینماها بکشاند. اما آن‌چه باعث شد مخاطبان تا مدت‌ها بعد درباره‌ی اره حرف بزنند، حضور داشتن خود شخصیت منفی همراه با دونفر دیگر، در اتاق، بود. اگرچه سوال‌های منطقی زیادی من بابا این که در این همه مدت که او خودش را به خواب زده بود، نیازهای زیستی خود را چگونه برطرف می‌کرد، مطرح می‌شود، اما مخاطبان تصمیم گرفتند این سوالات را نادیده بگیرند.

مه یک چرخش داستانی شبیه به سایر فیلم‌های این لیست ندارد، اما همان هم به خوبی موفق می‌شود مخاطبان را شگفت‌زده کند. دارابونت برای ساعت‌ها اقتباسی شگفت‌انگیز از رمان استفن کینگ را مقابل چشم‌های مخاطب می‌آورد و در آن نشان می‌دهد که غریزه‌ی حیوانی چقدر ساده می‌تواند جایگزین منطق انسانی شود.
در مقطع خاصی از فیلم، دارابونت تصمیم می‌گیرد داستان خود را از رمان جدا کند. پس از فرار، سوخت ماشین گروه زنده‌مانده تمام می‌شود و دیوید چاره‌ای ندارد، جز این که همه را از رنج و عذاب خلاص کند؛ خلاص کردنی که شامل شلیک کردن به پیشانی پسر خودش هم می‌شود. پس از آن وقتی که او درمی‌یابد که هیچ گلوله‌ای برایش باقی نمانده است، ناگهان ارتش وارد ماجرا می‌شود. اگر دیوید تنها چند دقیقه منتظر می‌ماند، حالا پسرش زنده بود.
فیلم کپی برابر اصل
 
هیچ یک از سایر پیچش‌های داستانی فیلم‌های این لیست، به اندازه‌ی پیچش داستانی کپی برابر اصل، برای فیلم حیاتی نیستند. نویسنده‌ای به نام جیمز میلر با بازی ویلیام شیمل به شهری کوچک سفر می‌کند تا درباره‌ی کتاب تازه منتشر شده‌اش سخنرانی کند. آن‌جا جیمز روزی را با زنی بدون نام با بازی ژولیت بینوش می‌گذراند؛ زنی که یکی از کافه‌داران محلی او را با همسر میلر اشتباه می‌گیرد.
از آن‌جا این دو شخص تصمیم می‌گیرند نقش همسران یک‌دیگر را ایفا می‌کنند. ناگهان متوجه می‌شوید که چنین روزی برای تمام زوج‌ها پیش می‌آید. اگر این زن و مرد اصلا با هم غریبه نباشند چی؟ پاسخ این سوال مبهم و غیرمرتبط به اصل ماجرا است. اما سوال به ما اجازه می‌دهد که بتوانیم برداشت‌های مختلفی از داستان داشته باشیم.

وقتی که روستا سال ۲۰۰۴ منتشر شد، از پیچش داستانی آن می‌شد دریافت که این فیلم توسط شیامالان ساخته شده‌ است. چه کس دیگری، به جز استاد پیچش‌های داستانی سینمای مدرن، فیلمی درباره‌ی گروهی ساکن روستا خواهد ساخت که همواره در وحشت از گروهی هیولا که آن‌ها را «آن‌هایی که درباره‌شان صحبت نمی‌کنیم» می‌خوانند، خواهد ساخت؟ داستان ساده بود، اما شیامالان جنون مخصوص خودش را به فیلم تزریق کرده بود و پیچش داستانی آن مخاطب را به وجد می‌آورد.

ورود اسکورسیزی به دنیای فیلم‌های وحشت-روانشناختی یک گشت و گذار ساده نبود، بلکه یک نگاه عمیق، دردناک و تاریک بود که در کارنامه‌ی او گمشده است. در اقتباس اسکورسیزی از کتاب دنیس لیهان، یک مارشال آمریکایی، تدی دنیلز با بازی لئوناردو دی‌کاپریو، برای تحقیق روی یک پرونده‌ی قتل، وارد یک بیمارستان روانی می‌شود.
درحالی که تحقیقات تدی او را راهی لایه‌های تاریک و ترسناک بیمارستان می‌کند، بعدهای تاریک درونی او مانند خشونت‌های باقی مانده از جنگ جهانی دوم و به قتل رسیدن همسرش توسط یک دیوانه هم بروز می‌یابند. در یک پیچش هیچکاکی، تدی درمی‌یابد که او خودش همسرش را به قتل رسانده است؛ همسر افسرده‌ای که پیش از آن فرزندان او را غرق کرده بود.
کتاب لیهان سال ۲۰۰۳، مخصوص سربازان آمریکایی که در بیرون مرزهای این کشور خدمت می‌کنند، نوشته شد، اما اسکورسیزی آن را به چیزی شخصی‌تر تبدیل کرد که گویا گناهان و پشیمانی‌های خودش را در آن جای داده است.

بن افلک برای ساختن نخستین فیلم سینمایی خود، به شهر مادری‌اش، بوستون، بازگشت و از برادرش، کیسی افلک، استفاده کرد تا بتواند اقتباسی از رمان کارآگاهی ۱۹۹۸ دنیس لیهان را بر پرده‌ی نقره‌ای بیاورد. در این فیلم افلک جوان‌تر نقش یک کارآگاه خصوصی را ایفا می کند که استخدام شده‌ است، تا به مادری در یافتن دختر گمشده‌اش کمک کند.
هرچه فیلم پیش می‌رود، کارآگاه درمی‌یابد که مادر آن‌گونه که نشان می‌دهد نیست. پاتریک، کارآگاه، بالاخره درمی‌یابد که به دنبال درگیری‌های موادمخدر مادر، فرزند او را دزدیده‌اند، او سعی می کند به کمک یک پلیس، با بازی مورگان فریمن، با مذاکره دختر را برگرداند و چیزی نمانده است که موفق شود، اما ناگهان تیراندازی درمی‌گیرد و دختر می‌میرد.
البته این چیزی است که بن افلک می‌خواهد شما باور کنید. دختر در حقیقت زنده است و حالا در کنار زوجی دیگر که از مدت‌ها قبل مسئولیت بزرگ کردن او را برعهده داشته‌اند، زندگی می‌کند.

کابوی بداخلاق فیلم، مدام پسرک جوان را مسخره می‌کند و وقت و بی‌وقت او را مورد آزار و اذیت لفظی قرار می‌دهد، اما پسرک آن‌قدر که به نظر می‌رسد هم درمانده نیست. درحالی که فیلم پیش می‌رود، پسرک و کابوی پیوند دوستی عجیبی را شکل می‌دهند و به یک‌دیگر وابسته می‌گردند، اما پسر پس از مشاهده‌ی آثار زیان‌باری که کابوی روی زندگی مادرش می‌گذارد، تصمیم می‌گیرد هرکاری بکند تا از مادر خود محافظت نماید. او در نهایت کابوی را مسموم می‌کند و به زندگی او پایان می‌دهد.
وقتی برای نخستین بار قدرت سگ را می‌بینید، شاید کنار هم قرار دادن قطعات پازل کمی سخت باشد، اما پس از مدتی درمی‌یابید که یک آزاردیده، چقدر راحت می‌تواند تبدیل به یک آزاردهنده شود. اگرچه کابوی آدم درستی نبود، اما حق‌اش به قتل رسیدن هم نبود. اگر کسی فکر کند که این فیلم یک داستان ساده‌ی انتقام پسر از کابوی را روایت می‌کند، مشخص می‌شود که به درستی فیلم را ندیده است.

ویلنوو این فیلم خود را براساس داستان کوتاه «داستان زندگی تو» از تد چیانگ ساخته است. ویلنوو خطوط زمانی مختلفی را در فیلم خود با هم گره می‌زند و در استفاده از فلش‌بک خساست به خرج نمی‌دهد. اگر بخواهیم خلاصه بگوییم: «به خط زمانی‌ای که ویلنوو به شما نشان می دهد، اعتماد نکنید.» چرا که اصلا مهم نیست. ورود بیش از این که یک فیلم علمی-تخیلی باشد، تریلری روانشناختی است در مطالعه‌ی غم از دست دادن عزیزان.

گیلیان فلین کتاب پرفروش خود را، سال ۲۰۱۴، تبدیل به فیلم‌نامه‌ای درخشان کرد که با تهیه‌کنندگی ریس ویترسپون و کارگردانی دیوید فینچر به سینماها آمد. دختر گمشده داستان ازدواجی را روایت می‌کند که قرار است با تهدید و ترس حفظ شود.
امی، با بازی رزمند پایک، در پنجمین سالگرد ازدواجش با نیک، با بازی بن افلک، گم می‌شود. امی همه‌چیز را به گونه‌ای ترتیب داده است که همسرش تبدیل به مضنون اصلی پرونده شود، تا انتقام خیانت‌ها را از او بگیرد. پس از مدتی امی درحالی که یک تجاوز را صحنه‌سازی کرده است، باز می‌گردد و داستان زمانی جالب می‌شود که در می‌یابیم او حامله است. حالا دیگر همه‌ی دنیا این ازدواج را می‌شناسند و نیک دیگر نمی‌تواند از آن فرار کند.

وقتی به تماشای جاده مالهالند می‌نشینید، فراموش نکنید با فیلمی طرف هستید که بعد از گذشت ۲۰ سال، هنوز مخاطبان و منتقدان در تلاش هستند آن را رمزگشایی کنند. وقتی که بتی، زنی مشتاق بازیگری، به لس آنجلس می‌آید، دختری به نام ریتا را پیدا می‌کند که در خانه‌ی خاله‌اش پنهان شده است و اصلا به خاطر نمی‌آورد کیست.
در اواسط فیلم لینچ همه‌چیز را به هم می‌ریزد و به ما می‌گوید تمام آن‌چه تا کنون ملاحضه می‌کردیم، دروغ بوده‌ است. ریتا نام واقعی‌اش کامیلا است و بتی، دیانا. این اما همه‌ی ماجرا نیست و جاده مالهالند در هر چند دقیقه که فیلم پیش می‌رود، چیزی جدید رو می‌کند و مخاطب را بیش از پیش سردرگم و شگفت‌زده، رها می‌کند.

وقتی در انگل می‌فهمید که سرایه‌دار پیشین، به همسر خود اجازه می‌داده است در زیرزمین خانه‌ زندگی کند، تمام زیرمتن‌های فیلم برایتان معنا می‌یابد. این همسر وقتی که خانواده‌ی صاحب‌خانه خوابیده‌اند، بیرون می‌آید و برای خودش آذوقه می‌برد.
او اما تنها یک شگفتی برای سرایدار جدید و خانواده‌اش نیست، بلکه رقیبی است که سر راه آن‌ها قرار دارد. در انگل این ارتباط‌ها سعی دارند نشان دهند که در اقتصادی که براساس نابرابری شکل گرفته است، فقیر مجبور می‌شود به پسماندهای سفره‌ی ثروتمند چشم بدوزد.

در لیست کشتار، همه‌ی اتفاق‌ها بی‌رحمانه و با فاصله‌ی اندک از یک‌دیگر رخ می‌دهند و به شما زمانی برای نفس کشیدن نمی‌دهند. لیست کشتار با درگیری‌ای، تا سر حد مرگ، بین یک مرد و حرف ماسک‌دار او که هویت‌اش تا زمانی که خیلی دیر شده است، مشخص نمی‌شود، پایان می‌یابد. در یک جمله باید بگوییم در این فیلم هیچ برنده‌ای وجود ندارد و تنها زنده ماندن مهم است.

ویرا فارمیگا و پیتر سارسگارد برای والدین یک فرزند جهنمی بودن، بیش از حد صلاحیت دارند. یتیم به همان اندازه که فیلمی ترسناک است، فیلمی است که روابط خانوادگی را هم مورد مطالعه قرار می‌دهد. وقتی مشخص می‌شود تمام این اتفاقات از جانب کسی که عاشق پیتر سارسگارد شده است، مدیریت می‌شود، همه چیز ،بیش از پیش، عجیب می‌شود. سارسگارد درخواست را رد می‌کند و شخص عاشق‌پیشه تمام خانواده‌ی او را به قتل می‌رساند.

یادگاری فیلمی است که نولان را به شهرت رساند. یادگاری در همان حال که بسیار پیچیده است، بسیار قابل فهم است و همین نکته آن را از سایر فیلم‌های همانندش متمایز می‌کند. در یادگاری، مردی که از فراموشی حافظه‌ی کوتاه مدت رنج می‌برد، در تلاش است تا انتقام همسر به قتل رسیده‌ی خود را بگیرد.
مخاطبان، همراه با شخصیت نقش اصلی، سرنخ‌ها را دنبال می‌کنند و سعی می‌کنند قطعه‌های پازل را کنار هم قرار دهند. وقتی در نهایت دو خط زمانی مختلف فیلم، یکی رنگی و دیگری سیاه و سفید، به هم پیوند می‌خورند، لئونارد مجبور می‌شود با حقیقت تلخ رو در رو شود.

فیلم متفاوت پارک چان-ووک یکی از فیلم‌های خارجی زبان دوست‌داشتنی قرن ۲۱ است و آن‌چه به عنوان پیچش داستانی ارائه می دهد، به قدری عجیب است که نمی‌توانید باورش کنید. داستان انتقام‌جویانه‌ی چان-ووک بخش عمده‌ای از روایت خود را با غریزه‌ی والدبودن پیش می‌برد؛ هر پدری که پس از ۱۵ سال زندانی بودن، به دنبال دختر گمشده‌اش می‌گردد، لایق لقب بهترین پدر سال است، چه موفق شود و چه شکست بخورد.
درست در همین هنگام است که پرده‌ی سوم از راه می‌رسد و همه را با فک‌های پایین افتاده، از تعجب، رها می‌کند؛ مشخص می‌شود دختری که به پدر کمک می‌کرده است تا دخترش را پیدا کند، در واقع همان دخترش است و او زمانی این را می‌فهمد که آن‌ها عاشق یک‌دیگر شده‌اند.

یک شعبده‌باز هرگز راز خود را فاش نمی‌کند، به خصوص اگر راز او به بزرگی راز پرستیژ باشد. نولان این‌بار به سراغ داستان رقابت بین دو شعبده‌باز، با بازی‌های کریستین بیل و هیو جکمن، رفته است. داستان، دیوید بویی را با نقش‌آفرینی‌ای درخشان در نقش نیکلاس تسلا به مخاطب معرفی می‌کند؛ دانشمندی که توانسته است ماشینی اختراع کند که از انسان نسخه‌ای همانند تولید نماید.
در نهایت مشخص می‌شود انگی‌یر، با بازی هیو جکمن، هر بار که مقابل چشم مخاطبان غیب می‌شده و در بالکنی چند صد متر آن‌طرف‌تر ظاهر می‌شده است، اجازه می‌داده یکی از نسخه‌های خودش، همان که همه فکر می‌کردند غیب شده است، زیرزمین، در تانکر آبی خفه شود.
انگی‌یر برای رقیب خود پاپوش می‌دوزد و سال‌ها برای این پاپوش نقشه می‌چیند، تا بتواند انتقام مرگ همسر خود را که با اشتباه حریفش، زمانی که همکارش بود، در یکی از اجراها، غرق شده است، بگیرد.

پیچش داستانی انتهای حس ششم خوب است، اما پیچش داستانی انتهای دیگران، بهتر است. پیچش‌های آن‌ها در سطح شبیه به یک‌دیگرند، در حس ششم در می‌یابیم که در تمام طول مدت فیلم، بروس ویلیس مرده بوده است، در دیگران خانه‌ای که کیدمن و فرزندانش در آن زندگی می‌کنند، تسخیر شده است، اما در نهایت در می‌یابیم که آن‌ها کسانی هستند که آن را تسخیر کرده‌اند.
آن‌چه دیگران را در صدر این لیست قرار می‌دهد، چگونگی به نتیجه رسیدن داستان است. داستان به مخاطب اجازه می‌دهد که خودش تمام قطعات را کنار هم بچیند و بدون هیچ عجله‌ای، خودش به این نتیجه برسد.
منبع: indiewire


source

توسط irmusic4